دردم از یار است و درمان نیز هم
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده میگویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم
همین …







دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
همین!
چشم های نیمه بازم را یکسره خیره ی تو کرده ام،
خانه دل را تکانده ام،
غبار آیینه ها را هم می زدایم
تا جلوس ازلی ات را بر اریکه ی قلبم ببینم
آری این منم که از ابدیت عقب مانده ام ! …
شور و سرمستی، گوارایت.